تبليغاتX
چه کسی سیگارهای مرا دزدیده است?
نمیگم
f##k this life...what ever

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 7:28 AM  توسط سیاوش  | 

sedamo beshno

too locomotivet beshin...dande yek...dande 2...

gaz bede...

sedamo beshno...

sedaye camaroye zire pato goosh kon...

sedaye ghamo faramoosh kon...

benevis...

sedamo beshno...

b fekre dirooz bash...

fardaro faramoosh kon...

emroozi vojood nadare...

too laze zendegi nemikoni...eshtebah nakon...

too emrooz zendeii

ama zendegi nemikoni...

aslan hame inaro faramoosh kon...

man vojood nadaram,ama hastam

az to ghavitar

fardato man misazam...

age nasakhtam nistam...

peidam nemikoni...

tof b zate pedare harchi ...aslan chera man begam...har adami ye zip poshteshe...oon zippo baz kon mibini oonam mese to ye...

jedi begir!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 11:28 PM  توسط سیاوش  | 

دیشب خواب دیدم..

تورا دیدم...

تو و ان گیسوان بلند و طلاییت را...

تو و ان حریر عمق تنهاییت را...

تو و ان چشمان دریایی و ابیت را...

و ان لبخند زیبا و فراموش نشدنیت را....

مثل قدیم...از بچگیم ک یادم میاید سیگار بر لبانت بود...

انگار همین دیروز بود ک قول میدادی یک پک اخر را بزنی و دیگر نمیکشی...

کجایی ک ببینی نوه ات همچنان دوستت دارد و ب یاد تو پک های اخرش را میزند؟؟؟؟

اری...نوه ای ک طاقت نداشتی گوشه اشکی از چشمش دیدار شود!!!!!

لبخند میزدی..پس خوشحالی...

پس خوشحالم ک خوشحالی حسنی جهان...

جهان ب پایت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 2:59 AM  توسط سیاوش  | 

MONTAZERE CHIZE GHEIRE MONTAZEREYE KHOOBI NABASHID...IN DONYAYE VAROONE ARZESHE IN CHIZARO NEMIDOONE...KHODETOONO KHASTE NAKONID...

BOOGH BOOGH BOOGH....7.5 HAM NOMREYE KHOOBI...YA BEHTARE BEGAM DALILE KHOOBI BARAYE MASHROOTIME...OSTAD BEBAKHSHID...ROOZO SA@E EMTEHANETOON BA DORANE CHEATI...FESSI VA GHOFLIM TADAKHOL DASHT...

MANSOOR VA MOZAFAR BASHID...

:)

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 12:38 PM  توسط سیاوش  | 

omidvaram kasi nakhoonadesh...

hoseleye neveshtanaye bi masrafo nadaram...

inja hava kame...tange...koochike...

vase kasi k arze balhash b chand kilometr mirese....

pas ya ghafaso beshkao raha sho...ya bemoono bepoos...

yadet nare bayad gahi zendegi koni...

vali afsoos k hame vase zende moondan talash mikonimo na baraye zendegi kardan....

bpas bepoos...

man parvaz mikonam

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1390ساعت 7:39 PM  توسط سیاوش  | 

سلام...از اونجایی ک کلا و اصولا و اساسا خیلی دور شدم از یکم دورتر از اون جلوتر....

سو....دیرتر اپ میکنم...ببخشید اگه جوابتونو نمیدم چون واقعا توانایی انجامشو در حد خودم نمیبینم...سعی میکنم زودتر بیام دوستای گل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 10:20 PM  توسط سیاوش  | 

سلام....دوستان اون تاپیک اعتراف نامه بعد چت نوشت فقط و فقط یه شوخی بود و بس...جدی نگیریدش....

تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1390ساعت 4:5 PM  توسط سیاوش  | 

دوست گلم علیرضا...سینا...دوستون دارمد

در ضمن...خیلیا دوست دارن زمین خوردنمو ببینن...اماااااااااااا...(تشدید یادتون نره)

این سیا دیگه اون سیا نیست...حتی اگه زمین بخوره بازم بلند میشه...بارونی بلند سیاهشو میتکونه...کراوات مشکی رو پیرهن سفیدشو صاف میکنه...

شلوارشم میتکونه و کفشاشو دوباره واکس میزنه...

سیگارشو از جیبش درمیاره و زیپو رو اتیش میکنه...

پس دشمنا خفه شید...

هنوز واستون خیلی زوده...

علیرضا جان ب خاطر اذیتام ببخش منو داداشی...و سینا جان تو ام همینطور...

فعلا سکوت میکنم...

بای تا بعد

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1390ساعت 6:54 PM  توسط سیاوش  | 

یه کلمست سه بخشیه...=شااااااااا****دم تو این زمان بندی ارگانهای دولتی و البته خصوصی این مملکت...

نوشتن زمان شروع انتخاب واحد تاریخ15شهریور ساعت00:01 یا همون دوازده شب خودمونه...

الان ساعتده دقیقه به یکه هنوز این خراب شده راه نیفتاده...

خب از اول بنویسید ما غلط اضافی کردیم سیستمامون خودکار نیست...هندلیه صبح ساعت 8 باید بیایم دانشگاه هندلشو بزنیم تا ملت اسکل شما پخمه ها نشن!!!!!

حالا عمرا اگه همه راس ساعت 8 ک ساعت شروع کاری باشه اون خراب شده باشن!!!!

به جرات میگم تا 9 تازه دارن لباشونو ک از صبحونه مربایی شده پاک میکنن....هیچ خری هم جوابگو نیست...

ای رییییییی*****دم تو اون حقوقی ک شما میگیرید....

اعصاب ندارم وگرنه بیشتر مینوشتم...

همینشم یه رب فک کردم تا نوشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 0:55 AM  توسط سیاوش  | 

بنده دوست دختر(جی اف) دارم و اسمشون پرستو است...

اوا خاک تو سرم...ابجییییییییییییییییی...


+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1390ساعت 1:4 PM  توسط سیاوش  | 

سلام...

بی پرده میگم...

این یه مدت دارم مدام ب چیز میرم...فک کردم باید ی استراحت ب خودم بدم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

اخیش...خستگی دررفت...

بیخیال...

بای

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1390ساعت 12:22 PM  توسط سیاوش  | 

فرشته کوچولو مو اروم بوسیدم...

چرا بیدار شده بود؟

چرا اشک میریخت؟

یکم ک تو بغلم بود اروم گرفت...و من همچنان غرق در دشواریای بزرگ کردن اون بودم...

نگاهی بهش انداختم...خوابیده بود...مثل فرشته ها...اروم...مثل همیشه شیرینترین چیز تو دنیا واسه من بود...

موهای طلایی و بلندش ک از مادرش ب ارث برده بود...چشمان ابیش ک مثل ساحل اروم و زیبا بودن...

مژه های بلند و فر خوردش...

و پوست نرمش ک گاهی میترسیدم زمختی دستام بهش اسیب برسونه...

بوسه ای ب پیشونی بلندش زدم و دوباره برش گردوندم ب ماشین...

خیلی ناراحت بودم و میترسیدم...

مثل بچگی ارزو داشتم کسی باشه تا هوامو داشته باشه...مثل دست مهربون مادر...یا شونه های استوار پدر...ک از همه ی این نعمت ها محروم بودم...برای همیشه...

برگشتم روی پل...سیگار بعدیو روشن کردم...خسته بودم...اما خسته از زندگیم...اشکام اروم اروم پایین میومد...

شروع کردم ب صحبت با خدا...

با اینکه از بچگی همیشه شاگرد اول بودم و تو دانشگاه هم همینطور...با اینکه نه پشتوانه ی مالی داشتم و نه سرمایه و نه هیچی...همیشه طوری میگشتم ک هیچکس فکر نمیکرد من ممکنه کوچکترین کمبودی تو زندگیم داشته باشم...

الان هم همینطور...شرکت مهندسی ک دست من بود...

ماشین و خونه...و درامد بی نظیر...

اما تنم بوی خستگی میداد...

عشقمو ب یاد اوردم...خوبیاش...ک اولین کسی بود ک تونستم بهش اعتماد کنم و پشتوانه ام بود...

بعد بیماری سختش و بلافاصله مرگ ناگهانیش شکستم...

مثل سنگ شده بودم...هنوزم تاثیراتش روی مچ دستام هست...

وقتی دکترا ب زحمت منو نجات دادن و گفتن چرا این کارو کردی پس بچت چی میشه"پرسیدم کدوم بچه؟

گفتن تو پدر شدی...

بیشتر شکستم...

فرشته کوچولو هنوز فکر میکنه مامانش از اسمونا...از اسمونای بزرگ ابی نگاهش میکنه...

افتاب زیبا از پشت کوها کاملا پیدا شده بود...

دلم نمیخواست هیچوقت این زمان بگذره...دلم میخواست تنها بودم و کسی بم تکیه نداشت تا خودمو خلاص میکردم...

هنوز تو کشوی مخفی اطاقم بسته ی سیانور باز نشده هست...اما ب خاطر فرشته کوچولوم باید صبر میکردم...

تا روزی ک بتونه مرگ منو تحمل کنه و ب کسی تکیه کنه...

35 سال بیشتر نداشتم...اما حس میکردم 70 سالمه....

چند وقتیه سرفه های خونیم دوباره شروع شده...

باید برم سراغ دکتر ابراهیمی...عموی مادرم...

اون همیشه ب من لطف داشت...حتی تو بیمارستانی بود ک مادر یگانه عشقم اونجا نرس بود...

روزی ک رفتم بیمارستان رسالت و قضیه عشقمو باهاش مطرح کردم...ب عنوان یه بزرگتر...یه پدر واقعی باهام رفتار کرد...و با اینکه شرمندش شدم اون پری منو برام خواستگاری کرد...

شکسته شدم ای خدا...دارم تو باتلاق دست و پا میزنم...

کمکم کن...

برگشتم...دوباره صورت فرشته کوچولو رو بوسیدم و سوار شدم...اینبار هدفی داشتم برای برگشتم...

بیمارستان رسالت...


شاید ادامه داشته باشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 3:55 AM  توسط سیاوش  | 

هوای سحر خنک بود...

دلم شدید گرفته بود...سه روز میشد ک نخوابیده بودم...از شب تا صبح رانندگی بی هدف میکردم و صدای هادی پاکزاد یه سره از ضبط ماشین شنیده میشد...

افتاب هنوز طلوع نکرده بود...

کنار جاده زدم بغل...سوییچ و برداشتمو درارو قفل کردم...پیاده راه افتادم...

نخ اخر از ششمین پاکت سیگار (کمل)ام رو روشن کردم و همینطور ک بی هدف راه میرفتم و تو فکر بودم ب پلی رسیدم ک از روی کوهی ک انبوه از درختان شمالی بود رد میشد...

خیلی خسته شده بودم...

ته سیگارمو از روی پل انداختم پایین...پاکت بعدیو باز کردم...و یه نخ دیگه...

ب سرفه افتاده بودم...روی پل....ب لبه ی چوبی پل تکیه داده بودم...سیگار میکشیدمو فکر میکردمو طلوع افتاب رو تماشا میکردم...

تو جاده ی فرعیی ک من بودم هیچ انسانی نبود...حتی از اون قسمت یه بومی هم رد نمیشد...

ماشینمم جوش اورده بود...ب همه چی فکر میکردم...ادمایی ک تو زندگیم بودن...کسایی ک الان جاشون خالیه...جدایی پدر و مادرم...مرگ ناگهانی پدرم...تصادف خواهرم...مرگ یگانه عشق و همسرم...

دختر 5 ساله ای ک از زندگی مشترکون یادگاری مونده...

تازیانه های پدر و مادر زنم...دعواهایی ک با برادر زنم داشتمو منو مقصر مرگش میدونستن....

سگ دوهای شبونه ای ک برای ناشیدن زندگیم میزدم...و حالا و حالا از همه ی اونهمه مشکل من اینجام...پلی ک همیشه برای صحبت با خدای وجودم میوومدم اینجا...

وااااای....وااااای....وااااای....

دنیا چقدر کوچیک و پیچیدست...!!!!

از دور دیدم ک در ماشین باز شد و فرشته کوچولوی من خوابالود از ماشین پیاده شد....چشاش خیس بودن....تا منو دید ب سمتم دوید ...

اونو  بغل کردمو ب اسمون نگاه کردم...

شاید ادامه داشته باشد...

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 8:26 AM  توسط سیاوش  |